۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

برای گلشیفته نه، برای تو می نویسم.

خواستم بنویسم  که ای کاش این عکس در این وقت منتشر نمی شد تا خبرهای خوش فیلم جدایی نادر از سیمین را تحت الشعاع قرار بدهد ، و در این برهه ی زمانی سوژه ی روزنامه های زرد جمهوری اسلامی شود ...اما هر چه فکر کردم دیدم که نمی شود که در زندگی شخصی فردی دخالت کرد و گفت این کار را بکن و یا این کار را نکن ....
اما نکته ای که به نظر من جای تامل داشت ، عکس العمل بعضی از هموطنان بود چه کسانی که این عمل را ستودند و چه کسانی که چشم ها رابستند و به ناسزاگویی بسنده کردند..
با دسته ی دوم که کلا بحثی ندارم و آنقدر برایشان ارزش قائل نسیتم که مورد خطابشان قرار بدهم ..اما شما هموطن عزیزی که  این عمل را ستودید و از این عمل  به عنوان یک رفتار روشنفکری و تابوشکن یاد کردید،خواستم چند خطی برای شما بنویسم .
در حال حاضر تنها یازده ساعت از منتشر شدن عکس گلشیفته در فیسبوکش می گذرد..و همانطور که شاهد هستیم بیش از هزاران بار این عکس  توسط هموطنان در فیسبوک و بالاترین .......به اشتراک گذاشته شده است.. خیلی ها هم این عکس  را با نوشته های روشنفکری همراه کردند..که بسیار هم جالب و پر معنی است.. اما هموطنان عزیز ، گلشیفته همانند هزاران انسان  دیگر یک عکس گرفته است..این گلشیفته و یا کسانی همانند گلشیفته نیستند که با این عمل باعث پیشرفت فرهنگی یک جامعه  و یا پسرفت آن می شوند..این من و شما هستیم که با عکس العمل های خود ..جامعه را متعصب ، حساس و یا منطقی می کنیم ..
چه خوب بود که به جای منتشر کردن این عکس در بالاترین و به اشتراک گذاشتن میلیون باری آن کمی جنبه ی خود را بالاتر می بردیم و در صورت تمایل به یک لایک و یا کامنت در فیسبوک خود گلشیفته بسنده می کردیم...
چرا که در یک جامعه ی سالم و روشنفکر نباید عکس نیمه برهنه یک نفر، هر کسی که می خواهد باشد..ما را به وجد بیاورد و یا خللی در کار ما ایجاد کند..تا وقتی که عکسی ،فیلمی و یا ... این چنینی خبر اولمان  می شود و زبان زد همه ..باید کمی در روشنفکری خودمان تامل کنیم.

۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

شیرین ترین جدایی ..

فرهادی عزیز، دیرزمانی بود که لبخند، امید و غرور ملی را به فراموشی سپارده بودیم و تو چقدر با متانت  در کمتر از دو دقیقه همه ی این ها را به ما یاد آور شدی...  و چه طنین انداز بود نامت که در آن محفل باشکوه اعلام شد.. برای یک لحظه فراموش کردیم که چندیست که  واژه ی "خبرخوش" برایمان بی معنی است، فراموش کردیم  آخرین باری که این چنین هیجان زده بودیم با چه سرکوبی  روبرو شدیم ..فراموش کردیم که هر روز با خواندن خبر های روز تنمان چه بد می لرزد..فراموش کردیم که پشت میله های شهرمان ،انسان های بی گناه شب هایشان را روز می کنند و روزهایشان را شب.. فراموش کردیم که امید مان را ذره ذره درونمان کشتند و به تماشای مرگمان نشستند.. و در آخر بعد از دو سال برای یک لحظه  فقط یک لحظه فراموش کردیم  چهر ه ها ی معصوم  نداها وسهراب هایی را که  آروم و قرار را از چشمانمان گرفتند.
اسمت را امشب درصفحه ای از تاریخ با خطی از طلا حک می کنیم و در پی نوشت آن صفحه برای بچه ها و آینده گانمان می نویسیم که در روزگاری که ایران ما ویران بود ،امیدهایمان نا امید .. نادری از سیمینی جدا شد که داستانش اگر چه ما را غمگین کرد و بغضمان را سنگین تر اما موجب شد که ما دوباره سرهایمان را بالا بگیریم و امیدهایمان را از سر.....و به این بیاندیشیم که چقدر این جدایی شیرین بود..

دیماه ۹۰
توداک

۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه

یک تاریخ بدهکار به زن


مردان سرزمین من بیایید تا کمی برایتان درد ودل کنم. اگر تا به حال به پای سفره ی دل مادر ،خواهر،همسر و یا دختر خود ننشسته اید بیایید تا من کمی از حرفهای آنها را  برایتان بازگو کنم. حرف از خوبی جنس ما و بدی جنس شما نیست. حرف از گفته هایست که به احترام شما سکوت شدند..نه از ترس  زور شما بلکه به خاطر فرهنگ غلط حاکم.. فرهنگ غلطی که ما را خانه نشین کرد و شما را آقا بالا سر. آقا بالا سر بودن هم برای شما سخت بود، مسئولیت داشت..فشار روحی داشت اماحداقل شما را مهمتر کرد و نه همانند ما پوچ تر..
 

یکی بود یکی نبود..اگر خدایی هم بود در سرزمین ما از نوع عادل و با منطقش نبود. در این سرزمین دخترها باید برای حرکت
در مسیر زندگیشان همانند خلبان های قبل از پرواز از  یک چک لیست که از قبل آماده شده بود اطاعت می کردند، با این حال همیشه دلشوره ی عجیبی آنها را همراهی می کرد که مبادا در این راه غفلتی بکنند. همیشه ترس از گناه داشتند، آخر از داستان های پدربزرگ و مادربزرگ شنیده بودند که دخترهای بد را هیچکس دوست ندارد و در آن دنیا به جهنم روانه می شوند.
دختران خردسال آن سرزمین از عصر های طولانی بیزار بودند وقتیکه برادران آنها به قصد بازی در کوچه ها ، ساعت ها آنها را تنها می گذاشتند..نکه دخترها بازی بلد نبودند نه.. بلکه در آن جا زشت بود اگر دختران مثل پسرها در کوچه می دویدند و داد میزدند و می خندیدند و از سر و کول هم بالا می رفتند و یا به عبارتی دیگر بچگی می کردند! تنها پدر نبود که موافق بازی کردن دخترش در کوچه نبود..بله مادر هم موافق نبود..اگر هر دو آنها هم موافق بودند، مادر بزرگ و پدربزرک و خاله و عمو را که جوابگو می بود..رسومی بود که مردانه نوشته شده بود و در زندگی همه جریان داشت و چه عجیب که کسی قدری به بچگیه این دخترکان تامل نمی کرد..
دختران و پسران بزرگتر شدند..پسرها یاد گرفتند که قوی تر باشند و به آینده شان بیشتر بیاندیشند و دختر ها آموختند که مواظب لباس پوشیدنشان باشند و با پسرهای فامیل و دوستان و آشنایان بگو بخند نکنند. پسر  ها اگر شیطانتی می کردند به حساب پسر بودنشان می رفت و اگر دختر ها..به حساب چشم سفیدی و بی بند وباری.. از خط قرمز رد شدن پسرها جای بخشش داشت اما برای دختران هرگز..این وظیفه ی پدر و برادر بود که چارچوب آزادی را برای دختران تعیین کنند و کمتر دختری  هم دیده میشد که از آن چارچوب سر باز زند. شاید اشتباه کار همینجا بود..اما نمیشد تاوانش سنگین بود..

دختران شهر سنی نداشتند که دریافتند باید چارقدی را سر کنند تا نجابت خود را ثابت کنند. تلخی ماجرا پوشاندن موهایی که دلباخته ی نوازش باد بودند نبود بلکه ثابت کردن نجابتی بود که توسط یک تکه پارچه صورت می گرفت و آن هم نه به غریبه های شهر بلکه به پدران و برادرانی که همه ی زندگیه دخترکان بودند. دختر ها و پسرها بزرگ و بزرگتر شدند.. سبز شدن سبیل های پسران به آنها اعتماد به نفس داد و آزادی بیشتر..که این امرگاه گاه پدران و مادران را نگران می کرد، اما جای نگرانی برای دختران نبود، آنها با سبز شدن سبیل و پر پشت شدن ابروهاشون نه تنها دم از آزادی  نزدند بلکه با میل خود خانه نشین تر و منزوی تر شدند.  آینه دشمن آنها شده بود و روزی هزاربار اعتماد به نفس آنها را می کشت... آخراگر آنها هم مثل پسرها دست به صورتشان می زدنند جواب پدر و مادر را چه میدادند و اگر هم آنها مشکلی نداشتند چگونه با مادر بزرگ و پدر بزرگ ،خاله و عمو روبرو می شدند..پس چاره این بود که صبور باشند و به دعا بنشینند تا شاهزاده ای در خانه ی آنها را بزند و آزادی را برای آنها به ارمغان بیاورد..وچقدر دردناک بود وقتی دخترهای فامیل و همسایه ازدواج می کردند درحالیکه در خانه ی بعضی ها به صدا در نمی آمد، روزی صد بار همه آرزوها به خاک سپرده می شد. چون برای این دخترکان  ازدواج فراتر از یک زندگی مشترک بود. آری فرار از چارچوب هایی بود که همانند قفس بر زندگی آنها سایه فکنده بود..دختران این سرزمین چنان در تجسم رویاهای خود غرق  می شدند که فراموش می کردند که شاهزاده ی خوشبختی آنها هم اصالت همین سرزمین را خواهد داشت و خانه ی خوشبختیشان هم در همین جا و در میان همین رسوم بنا خواهد شد.

آری شاهزادگان همان برادرانی بودند که  تمام انرژی کودکی خود را در همان عصرهای طولانی در کوچه ها تخلیه کرده بودند و شور جوانی را قبل از ازدواج تجربه...وتلخ تر از همه رسوم چارچوب بنا کردند را هم خوب آموخته . 
رسم و رسوم آن سرزمین  ذهن های دختران را خوب شست و شو ، لبهای آنها را تمیز دوخته و دستشان را خوب کوتاه کرده بود، اما براستی چرا هیچوقت پدران  برادران و همسران آن شهر که طعم بیشتر آزادی  را چشیده بودند، این فرصت را برای دختران آن سرزمین فراهم نکردند..امروز دخترهای آن سرزمین مادرانی هستند با صورتهایی پر ازخط وخطوط و موهایی که به لطف چارقدشان  خوب کم پشت  شده و برف هایی که روی آنها خانه کرده.. دیگر دختران دیروز این سرزمین دلشان را از داشتن آرزوی آزادی خوب خالی کردند..آری لذت آشفته کردن مو در باد، طراوت جوانی می خواهد.. لذت لباس پوشیدن دلخواه، نشاط جوانی می خواهد. بالا و پایین پریدن و بگو بخندهای از ته دل، کـــودکی می خواهد... که نمی شود هیچکدام از اینها را در دختران دیروز سرزمین من بیابید...

دوشنبه ۱۹ دی‌ ۱۳۹۰ - 9 ژانویه 2012