۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

نسرین عزیزم اعتصابت را بشکن

نسرین عزیزم 

اعتصاب را بشکن، از حال و روزت خبر ندارم، اما من خسته ام، خسته!! در این روزها که باید از طراوت جوانیم دم بزنم ، همانند پیرزن خسته ای می مانم که هرشب از ترس کابوس مردن با یک خرمن از آروزهای بیکران سر به بالین می گذارد. خسته ام از وضع اقتصادی کشور، از بی اعدالتی ها، از دربدری ها، از نگاه های سرد مردمی که من را از طایفه تروریست می دانند.. خسته ام از هموطنانی که نمیدانند مقام انسانیت والاتر از هر نوع مذهب و آیینی است. از شبکه اخبار بیزارم، فرقی نمی کند که خبر رسانی از داخل باشد یا خارج، هر نوعش وجودم را ذره ذره می کند، فکر احتمال وقوع جنگ قلبم را چنان به طپش می اندازد که دلم میخواهد ساعت ها گریه کنم... خبرهای بد امان نمی دهند، یکی پس از دیگری! خبر جیره بندی داروهای سرطانی، کمیاب شدن آنتیبیوتیک، گرون شدن مایحتاج زندگی و نمایان شدن اثرات پارازیت بر روی سلامتی مردم.. مگر آدمی چقدر صبر دارد..دیگر طاقتی برایم نمانده..اعتصاب را بشکن، فکر مرا بکن که دیگه طاقت خبر بد از سوی تـــــــو را ندارم، ..حکومتیان حیوان تر از آنند که با این اعتصاب ها دست از کارهای وقیحشان بکشند.. اینها شرف ندارند، اینها بارها ثابت کردند که به فرزندان خودشان هم رحم نمی کنند..
اما ما خبر بی حرمتی های زندانبان را هر جا که شد منتشر کردیم و به گوش همه رساندیم، خواهش می کنم اعتصابت را بشکن، تو سرمایه ما هستی و این مملکت به تو نیازمنده..اعتصاب را بشکن تا آن هشت فرشته ی دیگر هم بشکنند..  ماخیلی خسته ایم.

۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

به مناسبت روز زن، مردها بخوانند!


روزجهانی زن, روز گرامیداشت مقام زن است. روزی که دربیشتر کشورهای جهان، بهانه ای می شود تا مسئولان به بازبینی مشکلاتی که زنان در جامعه با آن روبرو هستند بپردازند. روزی که زن ها با همبستگی در دنیای مردانه، تمرین قدرت می کنند. حق های اجحاف شده را فریاد می زنند و سکوت نابرابری را می شکنند. و شب با دلی امیدوار به فردای برابرتر سر به بالین می گذارند. چرا که در مملکتی که زندگی می کنند اگر چه با مردها برابر نیستند اما حق صحبت کردن از نابرابری را دارند و باز اگر چه تمام خواسته هایشان یک شبه برآورده نمی شود اما در گرفتن حقشان از سالی که گذشت جلوترند. پس دریچه ی امیدی هست که قوتبخش دلهایشان باشد.
اما روزجهانی زن برای زن ایرانی که چندیست صدایش در گلویش خفه شده، حکایت دیگریست. در این روز تاوان شعاربرابری سر دادن از روزهای دیگر بسی سنگین تر است. چون منش مردسالاری با خشت خشت این حکومت خوب عجین شده است. سرکوب کردن زن ها یعنی خاموش کردن پنجاه درصدی مردم، پس انرژی بیشتری می مانند برای کنترل نیمی دیگر و بیمه کردن قدرت سیاسی فاسد. قدرتمداران ابزاری به اسم مذهب بدست گرفتند و به لطف آن تک تک روزنه های تنفس زنان کشور را بتونه کرده اند تا جایی برای نفس نماند. روز زن را روز تولد فاطمه نامیدند که هنرش، دختر پیامبر بودن و همسر علی بودن است و از خود هیچ ندارد. اما چرا؟ مگر غیر از این است که سمبل روز زن باید برای زنان حرفی، درسی، سخنی داشته باشد! حکومت در ۳۰ سال پیش روز تولد فاطمه را روز زن نامید تا تعریف خود را از زن به ما واضح تر تحمیل کند. (زن یعنی دختر مطیع و یا همسر مطیع کسی بودن و هویتی نیست برای زن بی مرد) و چقدر تلخ که ما درآن زمان نفهمیدیم. 

 و حالا در این نابرابری تلخ برای تو می نویسم:

این حکومت به همه ظلم کرد، همه ی ما امروز چه مرد و چه زن قربانی های رفتارهای دیکتاتوری ۳۰ ساله ی این حکومت هستیم، اما زن ها همه چیز را از دست دادند، نه آزادی برایشان ماند و نه هویتی. 
درست در هفته ای که در بیشتر نقاط دنیا به فکر گرامیداشت مقام زن هستند، در مملکت ما قانون ازدواج  موقت با رنگ بوی بیشتر در مجلس به تصویب می رسد.مردان عزیز سرزمینم، درست است که بهبود بخشیدن موقییت اجتماعی زن در همه جای دنیا به تلاش خود زنان بر می گردد اما در مملکت ما تلاش ما کافی نیست، برای همین در این اوضاع بی سر و سامان تلاش و همکاری شما همانند قرص مسکنی است که کمی از این دردها را آرام می کند. بیایید از امروز با رفتارهای مردسالارانه بدرود بگوییم و به زنان جامعه مان هویت دوباره ببخشیم. 
۱. بیایید با نگاه جنسی و شهوانی به زن مبارزه کنیم و به فکرواندیشه اش بال و پر بدهیم.
۲. به دخترانمان همانند پسرانمان استقلال بدهیم و از این نترسیم که دیگران چه می گویند و چه نمی گویند.اگر در محفل خانواده به آموزش چهارچوب زندگی و ارزش ها پرداخته ایم، نباید نسبت به فرزندانمان بی اعتماد باشیم. اگر هم خطایی کردند قسمتی از جوانی آنهاست که کاملا قابل درک است.
۳. از دخترانمان نخواهیم که تن به ازدواج با خواستگارهایی بدهند که نه آنها را می شناسند و نه با خلق و خوی آنها آشنایی دارند. برای آنها بگوییم که باید عاشق شوند و ازدواج کنند و نه ازدواج کنند تا عاشق شوند، که تفاوت این دو مثل زمین است و آسمان.  روح فرزندانمان را در کودکیشان با ارزش های درست و انسانی تغذیه کنیم تا نگران انتخاب هایشان چه برای دوستی وچه برای همسری نباشیم. برای آنها روشن کنیم که ازدواج چیزی به معنی مستقل شدن نیست. بسیاری از دختران ما ازدواج می کنند که به آروزی مستقل شدن خود جان بدهند، در صورتی که خود ازدواج یعنی رها کردن استقلال و تن دادن به یک زندگی اشتراکی. پس به آنها استقلال را هدیه دهیم تا در حسرت این آرزو نمانند.
۴. اگر در جامعه حجاب تحمیل می شود، در خانه هایمان آن را تحمیل نکنیم. بگذاریم خودشان تصمیم بگیرند. همه انسان ها حق انتخاب دارند. نگذاریم که زنان جامعه مان در حسرت یک لباس و یا پریشان کردن موهایشان بمانند. بقول حافظ:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت       که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.
۵. هنگام ازدواج حق برابر برای طلاق و حضانت فرزندان ( در صورت جدایی ) و تقسیم برابر دارایی بدست آمده بعد از ازدواج برای همسرتان قائل شوید، با این شرایط دیگر هیچ زنی مهریه ای معین نخواهد کرد. و چه زیبا که زندگی بر پایه ی برابری و عشق، ماندگار شود و نه از نداشتن حق طلاق و یا ناتوان بودن در قبال پرداختن مهریه.
۶. در جمع دوستان و مکان های عمومی دست همسرتان بگیرید و گاه گاهی او را در آغوش بگیرید، که این آسان ترین راه مبارزه با تفکرات مردسالاریست. دوست داشتن واقعی چیزی جز برابری به ارمغان نمی آورد، چرا که نمی شود عاشق بود و دیکتاتور گونه رفتار کرد. بر خلاف فرهنگ سازی غلط این حکومت، رفتارهای عاشقانه و احترام گذاشتن مرد به همسرش زن ذلیلی نمی آورد، بلکه جان دوباره به زندگی مرد و زن می بخشد. پس، از ابراز علاقه خود در جمع دوستان و فامیل ها نهراسید و به همسر خود این دلگرمی را بدهید که اگر نظام سیاسی کشورش نادیده اش گرفته است، شما نادیده اش نمی گیرید.
از این پس تا وضع اینگونه است، در روز جهانی زن به جای اینکه امیدمان را بخاطر خفقان و نابرابری های موجود ناامید کنیم با شما سخن می گوییم و از شما خواستار کمک در جهت برقراری برابری هستیم. بگذارید که در تاریخ برای فرزندانمان بنویسیم که در این دهه مردانی بودند که با وجود یک حکومت مردسالارانه و تک بعدی، حرف های ما را شنیدند وجان تازه ای به واژه ی زن بخشیدند.

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

تحریف نوشته ی توداک توسط حسین بازجو!



وبلاگ توداک در روز یکشنبه، ۱۴ اسفند ماه نوشته ای در رابطه با شرکت محمد خاتمی در رای گیری انتخابات مجلس نهم منتشر کرد. روزنامه ی کیهان به سرپرستی حسین شریعتمداری ، بعد از تحریف این نوشته، بدون ذکر نام منبع ، آنرا در روزنامه ی خود به چاپ رسانید.
جالب این است که حکومت جمهوری اسلامی چندین سال است که به دستگیری وبلاگ نویسان مخالف مشغول است و حتی حکم اعدام هم برایشان صادر می کند. و حالا شاهد هستیم که خبرگزاری آقای شریعتمداری  که نمونه بارزی از تفکر حکومت دیکتاتوری می باشد، به دزدی مطالب از وبلاگ نویسان مشغول است تا پس از تحریف، آن ها را در روزنامه اش به چاپ برساند.

این مطلب، نوشته ایست که در روز ۱۴ اسفند در وبلاگ توداک منتشر شد. قسمت هایی که با رنگ زرد مشخص شده است، قسمت هایی هستند که توسط خبرگزاری کیهان تحریف شده اند.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امروز محمد خاتمی در صفحه ی فیسبوکش، مصاحبه ای منتشر کرد در باب حضورش در رای گیری انتخابات مجلس نهم. در آن مصاحبه او در واکنش  به این نظر که آبرویش را در میان خطر انداخته، گفت که دلنگران آبروی خودش نیست، او دلواپس یاران در بندمان، حصرها، اصلاحات، و نقشه های شومی است که پیشاوری مردم، آرمان انقلاب، جمهوریت و اصل نظام است.  در ضمن، آقای خاتمی هر گونه فشار پیدا و پنهان، معامله و پیغامی را تکذیب کرد و در مقابل این پرسش که دیروز بر روی برگه رایش چه نوشته است، گفت: “جمهوری اسلامی”.


جناب خاتمی، خواهشمندیم که دیگر به خود زحمت مصاحبه ندهی و پیامی، درودی، تبریکی برای ما مردمان ایران نفرستید... هر چند که بعد از "انتخابات ریاست جمهوری ۸۸" با مواضع نا معلومتان به ما ثابت کردید که  نباید ازتان توقعی داشته باشیم، اما حالا دیگر بحث انتظار و توقع نیست..بلکه موضوع این است که  ما دیگر نمی خواهیم از شما چیزی بشنویم، می خواهیم فراموشتان کنیم.. چراکه شما یاد آور "حماقت چندین ساله ی ما" هستید..حماقتی که اگر کوتاهی ای از شما می دیدیم به جای مورد سوال قرار دادن شما، به دفاع از شما بر می خواستیم و آستانه ی صبر خود را بالا و بالاتر می بردیم.
جالب این است که شما برای تسلای خاطر ما ادعا می کنید که با نوشتن کلمه ی“جمهوری اسلامی” بر روی برگه رای خود رای باطله داده اید..اما آقای خاتمی کجای کارید؟ ای کاش به جای درج نام جمهوری اسلامی بر روی برگه رای، نام یکی از کاندیدها را می نوشتید..اینگونه برای ما هم تحملش آسان تر بود.. شما نام نظامی را نوشتید که قاتل سهراب ها و نداهای ما می باشد، شما مهر تایید بر نظامی زدید که بیش از ۳۰ سال است جز بدبختی و حقارت چیزی برای ما به ارمغان نیاورده است..نظامی که ما را در داخل اسیر و در خارج آواره  کرده است.. وانمود می کنید که این نظام ، نظام اسلامی واقعی نیست؟ چه باشد چه نباشد، برای ما فرقی نخواهد کرد، بگذارید خیالتان را راحت کنیم، برای ما مهم نیست که جمهوری اسلامی واقعی چیست و چه برکاتی دارد..ما خیلی وقت است که تکلیفمان را با خودمان روشن کرده ایم  و دست طرفداری از هر گونه نظامی سیاسی بر پایه ی مذهب کشیده ایم..
 بهتر است شما هم کاری، سرمایه ای برای خود ردیف کنید، چرا که در تصویری که ما برای ایران فردایمان در نظر گرفته ایم جایی برای آخوند و آخوند بازی نخواهد بود.

توداک

آقای خاتمی کجای کارید؟


امروز محمد خاتمی در صفحه ی فیسبوکش، مصاحبه ای منتشر کرد در باب حضورش در رای گیری انتخابات مجلس نهم. در آن مصاحبه او در واکنش  به این نظر که آبرویش را در میان خطر انداخته، گفت که دلنگران آبروی خودش نیست، او دلواپس یاران در بندمان، حصرها، اصلاحات، و نقشه های شومی است که پیشاوری مردم، آرمان انقلاب، جمهوریت و اصل نظام است.  در ضمن، آقای خاتمی هر گونه فشار پیدا و پنهان، معامله و پیغامی را تکذیب کرد و در مقابل این پرسش که دیروز بر روی برگه رایش چه نوشته است، گفت: “جمهوری اسلامی”.


جناب خاتمی، خواهشمندیم که دیگر به خود زحمت مصاحبه ندهی و پیامی، درودی، تبریکی برای ما مردمان ایران نفرستید... هر چند که بعد از "انتخابات ریاست جمهوری ۸۸" با مواضع نا معلومتان به ما ثابت کردید که  نباید ازتان توقعی داشته باشیم، اما حالا دیگر بحث انتظار و توقع نیست..بلکه موضوع این است که  ما دیگر نمی خواهیم از شما چیزی بشنویم، می خواهیم فراموشتان کنیم.. چراکه شما یاد آور "حماقت چندین ساله ی ما" هستید..حماقتی که اگر کوتاهی ای از شما می دیدیم به جای مورد سوال قرار دادن شما، به دفاع از شما بر می خواستیم و آستانه ی صبر خود را بالا و بالاتر می بردیم.
جالب این است که شما برای تسلای خاطر ما ادعا می کنید که با نوشتن کلمه ی“جمهوری اسلامی” بر روی برگه رای خود رای باطله داده اید..اما آقای خاتمی کجای کارید؟ ای کاش به جای درج نام جمهوری اسلامی بر روی برگه رای، نام یکی از کاندیدها را می نوشتید..اینگونه برای ما هم تحملش آسان تر بود.. شما نام نظامی را نوشتید که قاتل سهراب ها و نداهای ما می باشد، شما مهر تایید بر نظامی زدید که بیش از ۳۰ سال است جز بدبختی و حقارت چیزی برای ما به ارمغان نیاورده است..نظامی که ما را در داخل اسیر و در خارج آواره  کرده است.. وانمود می کنید که این نظام ، نظام اسلامی واقعی نیست؟ چه باشد چه نباشد، برای ما فرقی نخواهد کرد، بگذارید خیالتان را راحت کنیم، برای ما مهم نیست که جمهوری اسلامی واقعی چیست و چه برکاتی دارد..ما خیلی وقت است که تکلیفمان را با خودمان روشن کرده ایم  و دست طرفداری از هر گونه نظامی سیاسی بر پایه ی مذهب کشیده ایم..
 بهتر است شما هم کاری، سرمایه ای برای خود ردیف کنید، چرا که در تصویری که ما برای ایران فردایمان در نظر گرفته ایم جایی برای آخوند و آخوند بازی نخواهد بود.

توداک

۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

نگذاریم که او را اعدام کنند

چندین  ماه است که سعید ملک پور در گوشه ای از ذهنم زندگی می کند..هر چه سعی می کنم که نادیده  بگیرمش نمی شود که نمی شود.. نمی دانم که من با او زندگی می کنم یا او با من.. می ترسم روزی خبر اعدامش را بخوانم و برای همیشه  کنج  ذهنم عزادار بماند.. می ترسم از روزی که  باید جوابگوی نسل آینده باشم..همش دم از این میزنیم که حکومت برای جان آدمها ارزش قائل نیست...اما تا حالا از خودمان نپرسیدیم که چقدر خود ما برای جان انسانها ارزش قائلیم؟ خبر تایید حکم اعدام سعید ملک پور این روزها به گوش می رسد.. اما او همچنان دارد نفس می کشد.. هنوز هم دیر نشده است..شاید بشود کاری کرد..حتما او پشت میله های زندان به ما فکر می کند و خدا خدا می کند که ما کاری بکنیم .. وقتش رسیده است که کاری بکنیم، سعید ملک پور خود ماست و اعدام او مرگ ما..مرگ انسانیت ما..چطور می شود برای یک نفر از سرزمین اعراب ۱۴۰۰ سال اعزاداری کرد اما چشم  ها را بر روی اعدام برادر و فرزند خود بست .. اصلا با منطق جور در نمی آید..باید جمع بشویم و روبروی دادگستری تحصن کنیم..و نگذاریم که او را اعدام کنند..جرمش هر چه می خواهد باشد..کسی مستحقق اعدام نیست..او سرمایه ی مملکت ماست.. از ۳۰۰۰ میلیارد تومان گذشتیم اما از سعید ملک پور ها نگذریم... 

۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه


جناب گنجی دست از سر ما بردار!

امروز یک برنامه ی تلویزیونی دیدم از آقای گنجی. ایشون در مدت ۵۹ دقیقه، هزاران دلیل آورد برای اثبات اسلام گرا بودن محمدرضا شاه... جالب است که با وجود هزاران هزار مشکل درمملکتمان، ایشون (که ادعای روشنفکری هم دارد) نهایت استفاده اش از یک فرصت تلویزیونی و مخاطب قرار دادن مردم، پرداختن به این موضوع بی ارزش می باشد!
آخر پرداختن به این موضوع برای ما چه سودی دارد؟ امثال شما هستند که به تعصبات دینی  در جامعه، جان دوباره می دهند و آن را تکثیر می کنند..عالیجناب روشنفکر ما روشنفکر نخواستیم، بگذار زندگیمان را کنیم...

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

فردا شهر را خلوت می کنیم..

فردا جمعه است ..و بهترین کاری که می توانیم بکنیم این است که در خانه هایمان بنشینم و از بیرون رفتن خوددرای کنیم.. خیابان های خلوت در روزی که خامنه ای قرار است نماز جمعه را اقامت کند بهترین مبارزه است ... پس بیایید از طریق ایمیل، اس ام اس و تلفون همه دوستانمان را خبر دار کنیم که این جمعه همه خانه نشینیم...

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

برای گلشیفته نه، برای تو می نویسم.

خواستم بنویسم  که ای کاش این عکس در این وقت منتشر نمی شد تا خبرهای خوش فیلم جدایی نادر از سیمین را تحت الشعاع قرار بدهد ، و در این برهه ی زمانی سوژه ی روزنامه های زرد جمهوری اسلامی شود ...اما هر چه فکر کردم دیدم که نمی شود که در زندگی شخصی فردی دخالت کرد و گفت این کار را بکن و یا این کار را نکن ....
اما نکته ای که به نظر من جای تامل داشت ، عکس العمل بعضی از هموطنان بود چه کسانی که این عمل را ستودند و چه کسانی که چشم ها رابستند و به ناسزاگویی بسنده کردند..
با دسته ی دوم که کلا بحثی ندارم و آنقدر برایشان ارزش قائل نسیتم که مورد خطابشان قرار بدهم ..اما شما هموطن عزیزی که  این عمل را ستودید و از این عمل  به عنوان یک رفتار روشنفکری و تابوشکن یاد کردید،خواستم چند خطی برای شما بنویسم .
در حال حاضر تنها یازده ساعت از منتشر شدن عکس گلشیفته در فیسبوکش می گذرد..و همانطور که شاهد هستیم بیش از هزاران بار این عکس  توسط هموطنان در فیسبوک و بالاترین .......به اشتراک گذاشته شده است.. خیلی ها هم این عکس  را با نوشته های روشنفکری همراه کردند..که بسیار هم جالب و پر معنی است.. اما هموطنان عزیز ، گلشیفته همانند هزاران انسان  دیگر یک عکس گرفته است..این گلشیفته و یا کسانی همانند گلشیفته نیستند که با این عمل باعث پیشرفت فرهنگی یک جامعه  و یا پسرفت آن می شوند..این من و شما هستیم که با عکس العمل های خود ..جامعه را متعصب ، حساس و یا منطقی می کنیم ..
چه خوب بود که به جای منتشر کردن این عکس در بالاترین و به اشتراک گذاشتن میلیون باری آن کمی جنبه ی خود را بالاتر می بردیم و در صورت تمایل به یک لایک و یا کامنت در فیسبوک خود گلشیفته بسنده می کردیم...
چرا که در یک جامعه ی سالم و روشنفکر نباید عکس نیمه برهنه یک نفر، هر کسی که می خواهد باشد..ما را به وجد بیاورد و یا خللی در کار ما ایجاد کند..تا وقتی که عکسی ،فیلمی و یا ... این چنینی خبر اولمان  می شود و زبان زد همه ..باید کمی در روشنفکری خودمان تامل کنیم.

۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

شیرین ترین جدایی ..

فرهادی عزیز، دیرزمانی بود که لبخند، امید و غرور ملی را به فراموشی سپارده بودیم و تو چقدر با متانت  در کمتر از دو دقیقه همه ی این ها را به ما یاد آور شدی...  و چه طنین انداز بود نامت که در آن محفل باشکوه اعلام شد.. برای یک لحظه فراموش کردیم که چندیست که  واژه ی "خبرخوش" برایمان بی معنی است، فراموش کردیم  آخرین باری که این چنین هیجان زده بودیم با چه سرکوبی  روبرو شدیم ..فراموش کردیم که هر روز با خواندن خبر های روز تنمان چه بد می لرزد..فراموش کردیم که پشت میله های شهرمان ،انسان های بی گناه شب هایشان را روز می کنند و روزهایشان را شب.. فراموش کردیم که امید مان را ذره ذره درونمان کشتند و به تماشای مرگمان نشستند.. و در آخر بعد از دو سال برای یک لحظه  فقط یک لحظه فراموش کردیم  چهر ه ها ی معصوم  نداها وسهراب هایی را که  آروم و قرار را از چشمانمان گرفتند.
اسمت را امشب درصفحه ای از تاریخ با خطی از طلا حک می کنیم و در پی نوشت آن صفحه برای بچه ها و آینده گانمان می نویسیم که در روزگاری که ایران ما ویران بود ،امیدهایمان نا امید .. نادری از سیمینی جدا شد که داستانش اگر چه ما را غمگین کرد و بغضمان را سنگین تر اما موجب شد که ما دوباره سرهایمان را بالا بگیریم و امیدهایمان را از سر.....و به این بیاندیشیم که چقدر این جدایی شیرین بود..

دیماه ۹۰
توداک

۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه

یک تاریخ بدهکار به زن


مردان سرزمین من بیایید تا کمی برایتان درد ودل کنم. اگر تا به حال به پای سفره ی دل مادر ،خواهر،همسر و یا دختر خود ننشسته اید بیایید تا من کمی از حرفهای آنها را  برایتان بازگو کنم. حرف از خوبی جنس ما و بدی جنس شما نیست. حرف از گفته هایست که به احترام شما سکوت شدند..نه از ترس  زور شما بلکه به خاطر فرهنگ غلط حاکم.. فرهنگ غلطی که ما را خانه نشین کرد و شما را آقا بالا سر. آقا بالا سر بودن هم برای شما سخت بود، مسئولیت داشت..فشار روحی داشت اماحداقل شما را مهمتر کرد و نه همانند ما پوچ تر..
 

یکی بود یکی نبود..اگر خدایی هم بود در سرزمین ما از نوع عادل و با منطقش نبود. در این سرزمین دخترها باید برای حرکت
در مسیر زندگیشان همانند خلبان های قبل از پرواز از  یک چک لیست که از قبل آماده شده بود اطاعت می کردند، با این حال همیشه دلشوره ی عجیبی آنها را همراهی می کرد که مبادا در این راه غفلتی بکنند. همیشه ترس از گناه داشتند، آخر از داستان های پدربزرگ و مادربزرگ شنیده بودند که دخترهای بد را هیچکس دوست ندارد و در آن دنیا به جهنم روانه می شوند.
دختران خردسال آن سرزمین از عصر های طولانی بیزار بودند وقتیکه برادران آنها به قصد بازی در کوچه ها ، ساعت ها آنها را تنها می گذاشتند..نکه دخترها بازی بلد نبودند نه.. بلکه در آن جا زشت بود اگر دختران مثل پسرها در کوچه می دویدند و داد میزدند و می خندیدند و از سر و کول هم بالا می رفتند و یا به عبارتی دیگر بچگی می کردند! تنها پدر نبود که موافق بازی کردن دخترش در کوچه نبود..بله مادر هم موافق نبود..اگر هر دو آنها هم موافق بودند، مادر بزرگ و پدربزرک و خاله و عمو را که جوابگو می بود..رسومی بود که مردانه نوشته شده بود و در زندگی همه جریان داشت و چه عجیب که کسی قدری به بچگیه این دخترکان تامل نمی کرد..
دختران و پسران بزرگتر شدند..پسرها یاد گرفتند که قوی تر باشند و به آینده شان بیشتر بیاندیشند و دختر ها آموختند که مواظب لباس پوشیدنشان باشند و با پسرهای فامیل و دوستان و آشنایان بگو بخند نکنند. پسر  ها اگر شیطانتی می کردند به حساب پسر بودنشان می رفت و اگر دختر ها..به حساب چشم سفیدی و بی بند وباری.. از خط قرمز رد شدن پسرها جای بخشش داشت اما برای دختران هرگز..این وظیفه ی پدر و برادر بود که چارچوب آزادی را برای دختران تعیین کنند و کمتر دختری  هم دیده میشد که از آن چارچوب سر باز زند. شاید اشتباه کار همینجا بود..اما نمیشد تاوانش سنگین بود..

دختران شهر سنی نداشتند که دریافتند باید چارقدی را سر کنند تا نجابت خود را ثابت کنند. تلخی ماجرا پوشاندن موهایی که دلباخته ی نوازش باد بودند نبود بلکه ثابت کردن نجابتی بود که توسط یک تکه پارچه صورت می گرفت و آن هم نه به غریبه های شهر بلکه به پدران و برادرانی که همه ی زندگیه دخترکان بودند. دختر ها و پسرها بزرگ و بزرگتر شدند.. سبز شدن سبیل های پسران به آنها اعتماد به نفس داد و آزادی بیشتر..که این امرگاه گاه پدران و مادران را نگران می کرد، اما جای نگرانی برای دختران نبود، آنها با سبز شدن سبیل و پر پشت شدن ابروهاشون نه تنها دم از آزادی  نزدند بلکه با میل خود خانه نشین تر و منزوی تر شدند.  آینه دشمن آنها شده بود و روزی هزاربار اعتماد به نفس آنها را می کشت... آخراگر آنها هم مثل پسرها دست به صورتشان می زدنند جواب پدر و مادر را چه میدادند و اگر هم آنها مشکلی نداشتند چگونه با مادر بزرگ و پدر بزرگ ،خاله و عمو روبرو می شدند..پس چاره این بود که صبور باشند و به دعا بنشینند تا شاهزاده ای در خانه ی آنها را بزند و آزادی را برای آنها به ارمغان بیاورد..وچقدر دردناک بود وقتی دخترهای فامیل و همسایه ازدواج می کردند درحالیکه در خانه ی بعضی ها به صدا در نمی آمد، روزی صد بار همه آرزوها به خاک سپرده می شد. چون برای این دخترکان  ازدواج فراتر از یک زندگی مشترک بود. آری فرار از چارچوب هایی بود که همانند قفس بر زندگی آنها سایه فکنده بود..دختران این سرزمین چنان در تجسم رویاهای خود غرق  می شدند که فراموش می کردند که شاهزاده ی خوشبختی آنها هم اصالت همین سرزمین را خواهد داشت و خانه ی خوشبختیشان هم در همین جا و در میان همین رسوم بنا خواهد شد.

آری شاهزادگان همان برادرانی بودند که  تمام انرژی کودکی خود را در همان عصرهای طولانی در کوچه ها تخلیه کرده بودند و شور جوانی را قبل از ازدواج تجربه...وتلخ تر از همه رسوم چارچوب بنا کردند را هم خوب آموخته . 
رسم و رسوم آن سرزمین  ذهن های دختران را خوب شست و شو ، لبهای آنها را تمیز دوخته و دستشان را خوب کوتاه کرده بود، اما براستی چرا هیچوقت پدران  برادران و همسران آن شهر که طعم بیشتر آزادی  را چشیده بودند، این فرصت را برای دختران آن سرزمین فراهم نکردند..امروز دخترهای آن سرزمین مادرانی هستند با صورتهایی پر ازخط وخطوط و موهایی که به لطف چارقدشان  خوب کم پشت  شده و برف هایی که روی آنها خانه کرده.. دیگر دختران دیروز این سرزمین دلشان را از داشتن آرزوی آزادی خوب خالی کردند..آری لذت آشفته کردن مو در باد، طراوت جوانی می خواهد.. لذت لباس پوشیدن دلخواه، نشاط جوانی می خواهد. بالا و پایین پریدن و بگو بخندهای از ته دل، کـــودکی می خواهد... که نمی شود هیچکدام از اینها را در دختران دیروز سرزمین من بیابید...

دوشنبه ۱۹ دی‌ ۱۳۹۰ - 9 ژانویه 2012